چرا باید فرهنگ بربر را در سفر مراکش خود تجربه کنید
علامتی که در سراسر مراکش دیدم، روی ایستگاههای اتوبوس، دیوارهای رستورانها و حتی روی درامهای عربی نوشته شده بود. اکنون، این نشانه نزدیک به ۴۰۰۰ متر بالاتر از سطح دریا در قلب کوههای اطلس بزرگ دیده میشد. مردم بربر و فرهنگ پررنگشان همواره بخشی بهیادماندنی از سفرهای مسافران هستند.
بربرهای کوهستان
سنگی کنار مسیر با رنگ قرمز پوشیده شده بود. سه خط قلممو مانند که انگار باد آن را کشیده بود، نمایان بود. به طور تقریبی، این نماد شبیه مردی بود که به سمت آسمان دست دراز کرده است.
بدر و محمد، راهنمایان محلی ما، صبورانه منتظر جمع شدن بقیه گروه بودند. پرسیدم: «این علامت به چه معناست؟»
محمد گفت: «به معنای آزادی است. این نشان مردم بربر است؛ روی پرچم ماست.»
من به سنگی تکیه داده بودم و رانهایم را که درد میکرد ماساژ میدادم. هنوز سپیده نزده بود و ما از قله بلندترین کوه شمال آفریقا پایین میرفتیم. بدر و محمد گروه ما را در نیمههای شب از دامنههای پر از سنگ تو لکال بالا برده بودند. نفسنفسزنان به قله رسیده بودیم، درست به موقع برای تماشای تولد روز بر فراز افق. طلوع خورشید با رنگ سرخ درخشانی بود که چهره ناهموار اطلس و تمام قلههای دندانهدارش را روشن کرد.
صعود به قله تو لکال، بلندترین نقطه شمال آفریقا، برای اکثر کوهنوردان چالشی است © Elizabeth Whitehead / Lonely Planet
بقیه گروه رسیدند و دور نماد مرموز جمع شدند.
محمد توضیح داد: «پرچم بربر سه رنگ دارد. آبی، برای بربرهای کنار دریا. زرد، برای بربرهای صحرا. و سبز، برای بربرهای کوهستان.»
دوباره شروع به حرکت کردیم. برای ما، سختی مسیر تجربهای یکبار در زندگی بود، اما برای بدر و محمد اینطور نبود؛ آنها حداقل دو بار در هفته تا قله کوهپیمایی میکنند. مسیر با پایین رفتن به دره سرسبز آسانتر شد. کشاورزان بزهای خود را در مزارع میچراندند و حیوانات به آرامی زیر سایه کم درختان ارس علف میخوردند.
بدر کنار من راه میرفت و دوباره از او درباره نمادی که معنای آزادی میداد پرسیدم.
«فقط بربرها آزاد نیستند. مراکشیها، عربها – همه مردم آزادند.»
«اما چه چیزی شما را آزاد میکند؟»
بدر با خنده جواب داد: «چه چیزی شما را آزاد نمیکند؟»
کنار مسیر راه میرفتیم که قطاری از قاطرها که با پارچههای رنگارنگ تزئین شده بودند، از کنارمان گذشت. «برای جواب دادن به سوالت، باید تعریف خودت از آزادی را بگویی. هرکس تعریف خودش را دارد.»
نتوانستم پاسخی پیدا کنم، بنابراین از بدر تعریفش را پرسیدم. او لحظهای با تأمل فکر کرد.
«کار کردن، ولی نه خیلی زیاد.» او پاسخ داد. «وقت برای خودم، برای دوستانم و خانوادهام داشته باشم. همین.»
مسیر به دشتی صاف رسیده بود. روستایی با باغهای سیب و صدای آواز بچههای مدرسه به زودی پیدا میشد.
سوال بدر مثل شیرینی در ذهنم ماند. چه چیزی شما را آزاد نمیکند؟ و آزادی یعنی چه؟ و با خود اندیشیدم از بربرها؛ «مردم آزاد» مراکش، چه چیزی درباره آزادی میتوانم یاد بگیرم.
یک درام سنتی، پوشیده از نمادهای مختلف بربری، از دیوار خارجی یک مغازه موسیقی در اساویرا آویزان است © Elizabeth Whitehead / Lonely Planet
بربرهای دریا
تا زمانی که در شهر ماهیگیری اساویرا رسیدم، دوباره با نماد مرموز روبرو نشدم. آن را در یک مغازه موسیقی دیدم، روی پوست یک طبل کوچک که با علائم مختلف بربری تزئین شده بود، جوهر شده بود. حاجی، صاحب مغازه، طبل را برداشت و شروع به نواختن کرد.
«اینطور بنواز.» او به من دستور داد و طبل را به سمتم گرفت. «مثل اسب که میدود. چک-چاک چک-چاک. بله، همینطور.»
حاجی شانه بالا انداخت وقتی از او درباره علائم عجیب و غریب روی طبل پرسیدم. او گفت که آنها نمادهای باستانی بربر هستند. او نتوانست بگوید معنی آنها چیست، اما گفت کسی را میشناسد که میداند.
هنرمند محلی یونس در کارگاه خود در حال ساخت نمادهای بربری © Elizabeth Whitehead / Lonely Planet
در کوچههای مدینه قدم زدم. خیابانها پر از بازارهایی بود که ماهیهای با چشمهای شیشهای، براق از دریا، میفروختند. مرغهای دریایی بالای سر بال میزدند و سایههای بلندی را روی ساختمانهای سفید و خالدار مانند کف دریا میانداختند. هنرمند محلی، یونس را در کارگاهش، که در گوشهای از مدینه پنهان بود، پیدا کردم. او در حال نوشتن روی یک بوم پوست بز بود و منحنیهای زیبا و تند خط عربی را ترسیم میکرد. دیوارها پوشیده از پوست حیوانات دباغی شده بودند که آثار هنری شامل برخی از نمادهای عجیب و غریبی که در مغازه موسیقی دیده بودم را به تصویر میکشیدند. یونس به من آموخت که این علائم از خالکوبیهای سنتی صورت زنان بربر در جامعه او گرفته شدهاند.
هنرمند با لبخندی غمگین گفت: «من همیشه وقتی جوان بودم کنجکاو این نمادها بودم. اما امروز، کمتر و کمتر کسی معنی آنها را میفهمد.»
جواهرات و نشانههای سنتی فرهنگ بربر © Lemi85 / Shutterstock
در واقع، تهدید فرهنگ بربر واقعی است. شکل نوشتاری زبان بربری، تیفیناغ، به طور گستردهای از استفاده افتاده است. اگرچه تلاشهایی برای معرفی مجدد الفبا در مدارس صورت گرفته است، اما آینده زبان نامشخص است. علاوه بر این، مردم بربر به طور فزایندهای تحت فشار قرار میگیرند تا زندگی کوچنشینی و زندگی در شهرهای کوچک خود را رها کرده و به نفع زندگی در دنیای مدرن باشند.
یونس توضیح داد: «مردم به شهر میروند، تلفن همراه میگیرند و راه و رسم زندگی خود را فراموش میکنند.»
شروع به اندیشیدن کردم، آیا این انتقال هزینهای برای فرهنگ دارد؟ و در نهایت، هزینهای برای آزادی؟
یونس با هوشمندی لبخند زد. «آزادی یک مکان یا زمان نیست. چیزی فراتر از آن است – در فلسفه ماست، در راه نفس کشیدن ماست.» او مکث کرد و جرعهای قهوه نوشید. به نمادی روی بوم اشاره کرد که شبیه لنگر بود.
او با هیجان توضیح داد: «این، نشاندهنده ادغام فرهنگ عربی و بربری است. آزادی در اتحاد، در با هم بودن وجود دارد. ژاکتی که من پوشیدهام در ایتالیا ساخته شده است. سال آینده، ممکن است یکی ساخته فرانسه بپوشم. ما ممکن است لباسهایمان را عوض کنیم، اما همچنان خودمان هستیم.»
«و آزادی برای تو چه معنایی دارد؟» پرسیدم.
یونس خندید. «این سوال آسانی نیست، میدانی. علامت روی پرچم ما فقط به معنای «آزاد باش» است. این یک ایده کلی، یک نحوه بودن است. به نظر من، آزاد بودن یعنی دانستن اینکه هیچکس نمیتواند جایگاه ما را انتخاب کند. هیچکس نمیتواند ما را خوشحال کند. فقط خودمان.»
فرهنگ بربر در کوهستان، صحرا و سواحل مراکش قوی است © Elizabeth Whitehead / Lonely Planet
او نماد دیگری را روی بوم نشان داد – خورشید در حال طلوع و کلید. «شادی و امیدهای فردا، و کلیدهای گشودن آنها. آزادی همچنین انجام کاری برای کسی بدون انتظار چیزی در مقابل است.»
سپس، به نمادی شبیه گربه با سر هلالی شکل اشاره کرد. «بیشک گربههای زیادی در مدینه دیدهاید. مردم به آنها غذا میدهند، به آنها اهمیت میدهند. اما آیا از گربه انتظاری دارند؟ نه. عشق بدون قید و شرط است.»
در نهایت، به نمادی که شبیه نتهای موسیقی بود اشاره کرد. «سه زن در حال رقصیدن» او توضیح داد. «این یعنی «در لحظه باش». هیچوقت نمیدانی چه اتفاقی ممکن است در روز بعد، ساعت بعد یا حتی دقیقه بعد بیفتد. نگرانی برای چیزهایی که خارج از کنترل تو هستند بیمعنی است. برای آزاد بودن، باید در حال حاضر حضور داشته باشی.» یونس آخرین جرعه قهوه را نوشید.
«و تو؟ آزادی برای تو چه معنایی دارد؟»
دوباره، خودم را در پاسخ دادن ناتوان یافتم.
تپههای شنی صحرا در هنگام غروب آفتاب © Anton Petrus / Shutterstock
بربرهای صحرا
بعد از شهر واحه مانند ام حمید، دیگر جادهای نیست، فقط دریای بیپایان صحرا. هنگام غروب، شنها زیر آسمان به رنگ ارغوانی، مانند سماق هستند. صحرا تا افق امتداد یافته و شهر را در آغوشی گرم و آتشین احاطه کرده است. نور و سایه مانند یین و یانگ در خطوط ناهموار زمین میرقصند.
راهنمای صحراییام، عزیز، را در خانهاش ملاقات کردم. این آخرین خانه قبل از فراموشی صحرا بود. عزیز و خانوادهاش از آخرین کوچنشینان صحرا هستند. آنها نسلها در صحرا سرگردان بودند، دامها را میچراندند و با فصلها جابجا میشدند.
«زمان آنجا وجود ندارد. من حتی نمیدانم کی به دنیا آمدم!» او میخندد. «مادرم فکر میکند سپتامبر بود. خواهرم فکر میکند ژانویه بود.»
عزیز با احساسات متفاوتی درباره زندگی در صحرا صحبت میکند. ده سال پیش، او و خانوادهاش مجبور شدند زندگی کوچنشینی خود را رها کرده و به شهر ام حمید نقل مکان کنند.
«بسیار سخت شد که زنده بمانیم. مرز الجزایر کنترل بیشتری پیدا کرد. اگر بعضی از شترهایمان شبانه از مرز عبور میکردند، نمیتوانستیم آنها را پس بگیریم.» او لیوانهای ما را دوباره پر کرد، قوری را بالا گرفت و چای را در لیوانها ریخت. «من فکر نمیکنم مرزها باید وجود داشته باشند. هیچجا.»
به صحرا که نگاه میکردم، واقعاً عجیب به نظر میرسید که چنین وسعت بیپایان و بدون وقفهای بتواند توسط مرزها شکافته شود.
«دلیل دوم که ما نقل مکان کردیم این بود که رودخانه درعا شروع به خشک شدن کرد.»
خانهای در ام حمید در لبه صحرای مراکش © Pavliha / Getty Images
عزیز به من گفت که رودخانه به دلیل ساخت سدی در ورزازات جریانش متوقف شده بود. در نتیجه، زندگی برای کوچنشینان صحرا به طور فزایندهای دشوار شد.
«در نهایت، دیگر خیلی زیاد شد.»
روز بعد، عزیز مرا به جایی برد که قرار بود رودخانه درعا باشد. چیزی جز موجهای شنی باقی نمانده بود. امروز خانوادههای کمی زندگی عشایری را در صحرا حفظ میکنند. اما با مجموعه مهارتهای منحصر به فرد مورد نیاز برای بقا به عنوان یک کوچنشین در صحرا، عزیز معتقد است که نسل او احتمالاً آخرین نسل خواهد بود.
«پس معنای یک کوچنشین که دیگر کوچنشین نیست چیست؟» پرسیدم.
او با لبخند گفت: «پدر و مادرم و پدربزرگ و مادربزرگم احساس میکنند در زندان هستند. دلتنگ صحرا هستند. حتی الان هم، اگر به مادرم عکسی از صحرا نشان دهم، دقیقاً میداند کجا گرفته شده است.» «من گاهی او را به آنجا میبرم، برای دیدار.»
«و با وجود اینکه سبک زندگی خود را کنار گذاشتهاید، آیا هنوز آزاد هستید؟» پرسیدم.
«ما سعی میکنیم مستقل بمانیم. پولمان را در بانک نگه نمیداریم، و بیشتر ما رأی نمیدهیم. ما دوست نداریم کنترل شویم. من عمویی دارم که الان در فرانسه زندگی میکند. او با زنی فرانسوی ازدواج کرد که به عنوان توریست آمده بود. اما او هنوز آزاد است، حتی اگر در صحرا زندگی نکند. آزادی بیشتر مربوط به نحوه تفکر شماست. زیاد نگران آینده نباشید، از آنچه امروز دارید لذت ببرید.»
آن شب، در سکوت زیر آسمانی به سیاهی ملاس نشستیم. تنها صدا، غلغل کردن قلیان بود که با هم میکشیدیم.
«اگر میشد به زندگی در صحرا برگردی، این کار را میکردی؟» پرسیدم، و سکوت را شکستم.
«بله،» او بدون تردید گفت. «بله، میکردم.»
عزیز دهانی قلیان را به من تعارف کرد. تنباکو را استنشاق کردم و اجازه دادم دود شیرین ریههایم را پر کند. زغالها میدرخشیدند، به روشنی و گرمی یک غروب صحرا. به اولین سوال بدر که مرا در کوههای اطلس غافلگیر کرده بود، فکر کردم. «چه چیزی شما را آزاد نمیکند؟»
آنچه همسفرانم هنگام پرسیدن همین سوال از آنها به یاد آوردم. ظاهراً، خیلی چیزها مانع ما بود. سختی کار از ۹ تا ۵، بدهی، و فشارهای زندگی در شهر، همه بسیار محدود کننده بودند.
تأملات پایانی
آخرین روزهایم در مراکش را با اقامت در خانوادهای بربر در ساحل هاها گذراندم. روستا قطعاً با زندگی شهری بسیار متفاوت بود. مجموعهای ساده از بناهای سنگی بود. بزها و الاغها در حیاط میگشتند، از گرمای خورشید بیحال بودند. روستا مشرف به اقیانوس مواج و صخرههای پوشیده از درخت بود که خط ساحل را مشخص میکردند.
با محمد در ساحل قدم زدم. سه بز نجاتیافتهاش پشت سر ما میآمدند و ردی از رد پا در ماسه باقی میگذاشتند.
محمد با جدیت گفت: «ما تقریباً هیچ چیز نداریم. مثلاً، من پاسپورت تو را ندارم. اما اگر فقط به آن فکر کنم، گریه خواهم کرد. همیشه ناراحت خواهم بود.»
با این حال، محمد و خانوادهاش بهترین مهماننوازی مراکشی را به من نشان دادند. آنها مرا مانند عضوی گمشده از خانواده پذیرفتند، به من آشپزی تاگین ماهی سنتی را یاد دادند، و مرا برای تماشای غروبی خیرهکننده بر فراز ساحل بردند.
برایم روشن شد که آزادی ربطی به آنچه داری یا نداری ندارد. بالاخره پاسخی برای سوال بدر داشتم. تنها یک چیز بین من و آزادی فاصله بود: خودم.
مطالب مرتبط
معدن تاریخی نمک و مردان نمکی زنجان
معدن نمک چهرآباد زنجان یا به قول افراد محلی؛ دوزلاخ، از معدود معادن تاریخی در کشور است. قدمت آن طبق آخرین پژوهشهای باستان شناسی به هزاره اول قبل از م...
تنگه واشی؛ گریزگاه تابستانی به خنکای طبیعت و تاریخ قاجار
تنگه واشی: فرار به بهشت خنک فیروزکوه در دل تابستان. تجربه ای بی نظیر از آب پیمایی، کشف کتیبه قاجاری و لذت طبیعت بکر نزدیک تهران. راهنمای کامل سفر به ت...
شهرهای تاریخی ایران
عالی قاپو اصفهان شهرهای تاریخی ایران شهرهای تاریخی ایران - ایران به عنوان یکی از کهن ترین تمدن های جهان، دارای تاریخ و فرهنگی غنی و پربار...